سلام.من یه دختره 20 ساله ام.چند ساله با یه پسر خیلی خوب دوستم.مادرم در حد كمی خبر داره و می دونم اون پسر رو تایید می كنه.متاسفانه ما رابطه ی جنسی هم داریم ولی نه در حد دخول. با این كه عقلا پسر خیلی خوبیه واسه ازدواج ولی من دارم از حسای متضاد دق می كنم.آرزووووممه باهاش ازدواج كنم...هركی رو میفهمم ازدواج كرده افسردگی میگیرم.هر شب دعام اینكه خدا شرایطه ازدواجمون رو فراهم كنه تا بیشتر از این گناه نكنم.الان همتون می گید بهم بزن یا ازدواج كن ولی خب نمیشه شرایطش تا 1 یا 2 سال دیگه جور نمیشه.از طرفی همه به دوستی من و ایشون غبطه می خورن چون می دونن چقدر پسر خوبیه.این باعث میشه من ترس از دست دادنش رو هم داشته باشم.با اینكه خدا چنین كسی رو نصیب من كرده بازم كلی ناشكرم.به همه میگم با هیچ كس دوست نشن.از گذشته ام خجالت می كشم.بعضی وقتا به خودم میگم خدا این لطف رو در حقت كرده كه تو زود جفتت رو ملاقات كنی ولی تا به یاد دوستی و گناهامون میافتم میگم خدایا نمی خوام.خیلی حس بدیه نمی دونم این ناشكریه یا ...؟؟ دیگه دارم هنگ می كنم.چه كنم؟از آرزوی عروس شدن و محرم شدن هم دارم میمیرم...
http://www.qalameson.org/ftopic-13986-days0-orderasc-0.html